تبليغاتX
ترنم Type Writer Status Bar
ترنم
ترنمي دوباره به لطافت يك قطره باران
عشق یعنی چه ................؟؟ ( 3)
 

سلام شرمنده که قسمت سومش یکم دور شد شما ببخشید البته این قسمتو زحمتش یکی دیگه

کشیده که ازش ممنونم ..

 

 

از پرنده آسمان پرسيدم عشق چيست؟

پاسخ داد : رهايي

 

از جغد شب پرسيدم؟

به من گفت: تنهايي

 

از گل سرخ پرسيدم؟

گفت: نمي دانم

 

واگر از من مي پرسي

خواهم گفت احساس بين من وتو

وتو چه گويي؟؟؟

 

عشق در یک لحظه پدید می آید ... دوست داشتن در امتداد زمان ...

 

عشق معیارها را به هم می ریزد ... دوست داشتن بر پایه ی معیارها بنا می شود ...

 

عشق ویران کردن خویشتن است ... دوست داشتن ساختنی عظیم است ...

 

 

عشق ناگهان و ناخواسته شعله می کشد ... دوست داشتن از شناختن سر چشمه می گیرد ...

 

عشق قانون نمی شناسد ... دوست داشتن اوج احترام به مجموعه ای از قوانین طبیعی است ...

 

عشق فوران می کند چون آتشفشان ... دوست داشتن جاری می شود چون رودخانه ...

 

 

|+| نوشته شده توسط ... تنها ... در جمعه سی و یکم شهریور 1385 |

صدای پای آب ......... ........... سهراب سپهری .....

 

 صدای پای آب

 

اهل كاشانم.
روزگارم بد نيست.
تكه ناني دارم ، خرده هوشي ، سر سوزن ذوقي .
مادري دارم ، بهتر از برگ درخت .
دوستاني ، بهتر از آب روان .


و خدايي كه در اين نزديكي است :
لاي اين شب بوها ، پاي آن كاج بلند.
روي آگاهي آب ، روي قانون گياه .


من مسلمانم .
قبله ام يك گل سرخ .
جانمازم چشمه ، مهرم نور .
دشت سجاده ي من .
من وضو با تپش پنجره ها مي گيرم.
در نمازم جريان دارد ماه ، جريان دارد طيف .
سنگ از پشت نمازم پيداست :
همه ذرات نمازم متبلور شده است .
من نمازم را وقتي مي خوانم
كه اذانش را باد ، گفته باشد سر گلدسته ي سرو.
من نمازم را ، پي « تكبيرة الاحرام » علف مي خوانم،
پي « قد قامت » موج .


كعبه ام بر لب آب
كعبه ام زير اقاقي هاست .
كعبه ام مثل نسيم ، مي رود باغ به باغ ، مي رود شهربه شهر.


« حجر الاسود » من روشني باغچه است .


اهل كاشانم
پيشه ام نقاشي است:
گاه گاهي قفسي مي سازم با رنگ ، مي فروشم به شما
تا به آواز شقايق كه در آن زنداني است
دل تنهايي تان تازه شود .
چه خيالي ، چه خيالي ، ... مي دانم
پرده ام بي جان است .
خوب مي دانم ، حوض نقاشي من بي ماهي است .

 

                                                          سهراب سپهری .... تابستان ۱۳۴۳

 

|+| نوشته شده توسط ... تنها ... در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385 |

پروردگارا ............
 

پروردگارا :

 

           دست هایم را بگیر و مرا برای تماشای ستارگان محبتت به عرش ببر


          می خواهم آنها را بشمارم


        دست هایم را بگیر و مرا با نسیم مهربانیت آشنا کن


        می خواهم خنکی اش را بر روی گونه هایم حس کنم


        دست هایم را بگیر و لانه عشق را به من نشان ده


        می خواهم معشوقان واقعی را ببینم


       دست هایم را بگیر و درخشش قلب پاک لاله در آبی دریای ایثار را نشانم ده


       می خواهم پاکی قلبش را احساس کنم


      و در آخر دست هایم را بگیر و خانه قلبم را به من نشان ده


       چون می خواهم بر سر درش نام تنها معشوقم را حک کنم و بزرگ بنویسم


            به نام آفریننده من وتو

 

|+| نوشته شده توسط ... تنها ... در جمعه بیست و چهارم شهریور 1385 |

عجیبه .....؟؟!!
 

  چقدر عجيبه كه تا مريض نشي كسي برات گل نمي ياره

 تا گريه نكني كسي نوازشت نمي كنه تا فرياد نكشي كسي

 به طرفت بر نمي گرده تا قصد رفتن نكني كسي به ديدنت

  نمي ياد و تا وقتي نميري كسي تورو نمي بخشه ...؟؟!! 

|+| نوشته شده توسط ... تنها ... در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385 |