وقتي از خواب بيدار شدي ديدي هيچ كس كنارت نيست كه بهش صبح بخير بگي ،
وقتي ديدي كسي نيست تا خواب ديشبتو واسش تعريف كني ،
وقتي كسي نبود منتظر زنگ تلفنش باشي ،
وقتي حس كردي ديگه نمي توني حرف دلتو به مادرت بگي ،
وقتي كسي نبود كه اتفاق خوب و بد زندگيتو واسش بگي ،
اون روز كه تو جمع دوستان و فاميل حس كردي دلت گرفت وكسي نيست كه باهاش حرف بزني ،

وقتي دلت هواي گريه داشت اما از ترس اينكه كسي تو رو نبينه بغض گلوتو خفه كردي ،
وقتي دلت گرفت خواستي حرف بزني ديدي كسي نيست درد دلتو بهش بگي ،
وقتي ديدي داري نفساي خيلي عميق از ته دل مي كشي ،
وقتي ديدي سكوتت ، خستگيت ، حتي سردردت واسه كسي اهميت نداره ،
وقتي يكي نبود به چشات با محبت نگاه كنه ،
وقتي ديدي عالم و آدم دارن باهات مي جنگند ،
وقتي ديدي اين دنيا ديگه اون دنياي سابق نيست ، خيلي خسته كننده ست
وقتي ديدي ترافيك خيابون صداي ماشينا كلافت مي كنه
وقتي دلت هواي يه رفيق ، يه دوست ، يه همدم كرد
اون وقت بدون كه ، بدون كه خيلي تنهاي

|
+| نوشته شده توسط ... تنها ... در چهارشنبه هشتم آذر 1385
|