آن شب نیز چون شبهای دیگر از تنهایی وغربتی که در دلم احساس می کردم
بغضی گلویم را می فشرد
وانتظاری که از هر چیز دیگری سخت تر است
خواستم از عشق برایت بگویم زبانم لال شد
خواستم از امید برایت بگویم صدایم در گلو خشکید
چرا که عشق تویی وامید تویی
خواستم زیر آسمان خدا فانوسی روشن کنم تا شاید
در لابه لای تاریکی های شب در گوشه ای تورا ببینم
سرم راکه بالا بردم میدانی چه دیدم؟
ماه رادیدم و ستارگانی که همه نوری از انوار تو را به دیدگانم هدیه می کردند
شرمگین شدم.... چشمانم را بستم
با خود گفتم ای کاش تو را در رویاهایم ببینم..... عطری از یاس استشمام کردم
وتورا با تمام وجود احساست کردم
چشمانم را گشودم همه جا بوی تورا می داد آسمان ،هوا درخت ونسیمی
که از جانب شرق می وزید
ناگاه
صدای الله اکبر همه جا را پر کرد وقت اذان صبح شده بود
تازه یادم افتاد ای وای امروز جمعه است ومن هنوز نشسته ام
بلند شدم وآسمان را نگاه کردم
ماه داشت خودنمایی می کرد
ودر میان تلا لوئ زیبای خود انگار با خود زمزمه می کرد ...........شاید امروز بیاید
شايد ................

اللهم عجل الوليك الفرج 
منبع : http://zirenamnambaroon.blogfa.com/
|
+| نوشته شده توسط ... تنها ... در جمعه یازدهم اسفند 1385
|