انتظار .......
روزها می گذرد..... شب ها می اید...... و من در انتظار کسی که گفته اند از سمت مشرق
خواهد امد.... و من در انتظار کسی که گفته اند برای دیدن من خواهد امد...... راستش را بگو
ایا خواهی امد.....ایا برای دیدن این جسم بی جان که تنها ارزوی باقی مانده اش دیدن روی
ماه توست خواهی امد؟ روز ها می گذرد و شب ها نیز..... و من تنها .....روز ها و شب ها
در انتظار دیدن روی ماهت..... چگونه توانستی کسی که جز تو ندارد را در این روزگار
بی رحم تنها بگذاری و خدا را بهانه ای برای روزی که خواهد امد و مات را بهم خواهد رسانید
سازی و مرا این چنین در اتش عشقی که می رفت تا جوانه بزند رها ساختی..... چگونه دلت
امد عشق را دلشکسته سازی..... راستش را بگو ایا خواهی امد؟خواهی امد و این همه درد مرا
با یک نگاه تسکین خواهی داد؟ راستش را بگو ایا خواهی امد...... به انتظارت نشسته ام...
در کنار همان بید مجنون...... تا عمر دارم در انتظارت هستم....