تبليغاتX
ترنم Type Writer Status Bar
ترنم
ترنمي دوباره به لطافت يك قطره باران
میدونستی وقتی که متولد میشی به خاطر دور شدنت از خداست که گریه میکنی؟ ........

 

 

مدت زيادي از تولد برادر سالي كوچولو نگذشته بود . سالي مدام اصرار مي كرد به

 

 پدر و مادرش كه با نوزاد جديد تنهايش بگذارند پدر و مادر مي ترسيدند سالي هم مثل بيشتر

 

 بچه هاي چهار پنج ساله به برادرش حسودي كند و بخواهد به او آسيبي برساند . اين بود كه

 

جوابشان هميشه نه بود . اما در رفتار سالي هيچ نشاني از حسادت ديده نمي شد ، با نوزاد

 

مهربان بود و اصرارش هم براي تنها ماندن با او روز به روز بيشتر مي شد ،‌بالاخره پدر و

 

مادرش تصميم گرفتند موافقت كنند.

 

سالي با خوشحالي به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالاي در باز مانده بود

 

 و پدر و مادر كنجكاوش مي توانستند مخفيانه نگاه كنند و بشنوند . آنها سالي كوچولو را ديدند

 

كه آهسته به طرف برادر كوچكترش رفت. صورتش را روي صورت او گذاشت و به آرامي

 

گفت : ني ني كوچولو ، به من بگو خدا چه جوريه ؟ چه شکلی؟ مهربونیش چقدره ؟

 

من داره يادم ميره...

 

 

|+| نوشته شده توسط ... تنها ... در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386 |