تبليغاتX
ترنم Type Writer Status Bar
ترنم
ترنمي دوباره به لطافت يك قطره باران
به کدامین گناه...؟!
 

دوباره من و خانه و غم هايم تنهاييم....

                                                  دوباره من و من تنهاييم....                 

دوباره من و خاطرات با توبا تو بودنم تنهاييم....

دوباره من و حرف هاي نگفته امروزت و حرف هاي نگفته ديروزم....

تا كي بايد منتظر رسيدن موج ها به ساحل شد...؟

تا كي بايد منتظر پايين آمدن فرشته از آسمان شد...؟

تا كي بايد آدم ها از دور يكديگر را زيبا ببينند...؟

چرا كمي ساحل به سمت موج نميرود؟!

چرا ما كمي براي رسيدن به فرشته به سمت بالا نميرويم؟!

چرا كاري نميكنيم كه آدم ها از نزديك هم زيبا باشند؟!

تنهايي سخت است ولي من او را با تمام دشواريهايش دوست دارم زيرا در تنهايي به خودم ميرسم من دو خودم غرق شدم بدون كمك هيچ غريق نجاتي خودم را در تنهايي هايم يافتم و نجات دادم....

خنده هاي دروغين , لبخند هاي اجباري ... تا كي بايد رد پايت را در كوچه هاي خلوت دلم ببينم و به آنها بيانديشم....

ميگويم خنده هاي دروغين و لبخند هاي اجباري چون بعد از رفتن تو فقط غم با من هم خونه بود...

لبخند ها تو مرا به عمق تو رساند و گريه هاي من تو را به من داد...

هيچ وقت فراموش نخواهم كرد روز هاي سرد زمستان را كه تو با گرمي وجودت به زندگي من اميد و گرما بخشيدي...

غربت چيز بدي است مت او را دوست ندارم ولي اون از من جدا نميشه...

وقتي نيستي دلم اندازه تمام بدي هاي دنيا براي تو تنگ ميشود....

خودت گفتي "عشق"واژه قشنگي است...من هيچ وقت قبئلش نداشتم اما با ديدن تو با آشنا شدم هنوز هم باورم نميشود چون نظر من اين بود كه آخر خط عاشق جدايي و تنهايي است....

غرورم را شكستم براي زدن حرف هايم به تو اما حرف هايي كه در صندوقچه اسرار دلم ماند...گفته بودي راز نگه دار خوبي هستم مثل هميشه درست حدس زدي...

اما آدم بايد راز دار باشه به چه قيمتي؟!

به قيمت نگفتن يك دني ا حرف كه هميشه در دلم جاي دارد...؟!

هميشه آرزو داشتم جمله اي را به تو بگويم سعي كردم آرزويم به حقيقت بپيوندد جماه ام را با يك معذرت خواهي شروع كردم و تو با گفتن يك جمله " من ديگر دلگير نيستنم"خنديدي و رفتي ومن اما ...هيچ وقت جمله ام را به تو نگفتم چون هميشه گفته بوديكه نگفتن بعضي حرف ها خيلي بهتر از گفتن آنها است...

من هم هر وقت تصميمم را گرفتم و جلو آمدم پشيمان شدم و يم قدم به عقب برگشتم...

قبلا" ميگفتم (( او ))‌چون ز واژه "تو" ترس داشتم ولي خالا به درخواست خودت ميگويم ".....تو....."

باران را دوست دارم چون هميشه تو را به يادم مي آورد...آن روزي كه براي اولين بار بودنت را احساس كردم و به تو نيازمند شدم ...چون در زير باران حرف هايم را به تو گفتم و گريستم...هنوز هم عاشق ترينم...

با حرف هايي كه ديگران به تو و راجع به تو گفتن نظرم عوض نشد...اما هميشه به دليل گناهي نداشته از طرف تو محكوم بودم..

به كدامين گناه بايد سوخت...؟!؟

 

|+| نوشته شده توسط ... تنها ... در جمعه دوازدهم مرداد 1386 |