تبليغاتX
ترنم Type Writer Status Bar
ترنم
ترنمي دوباره به لطافت يك قطره باران
::: گفتگو با خدا :::
 

در رؤياهايم ديدم که با خدا گفتگو مي کنم. خدا پرسيد پس تو مي خواهي با من گفتگو کني.

من در پاسخ گفتم: اگر وقت داريد... خدا خنديد و گفت:

                                      وقت من بي نهايت است.

پرسيدم: چه چيز بشر تو را سخت متعجب مي سازد؟

خدا پاسخ داد: کودکيشان... اينکه آنها از کودکيشان خسته مي شوند و عجله دارند که بزرگ شوند

و دوباره پس از مدتها آرزو مي کنند باز کودکيشان را به دست آورند... اينکه آنها سلامتي خود را از دست

مي دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست مي دهند تا سلامتي از دست رفته شان را

باز جويند...

اينکه با اضطراب به آينده مي نگرند و حال خويش را فراموش مي کنند... بنابراين...

                               نه در حال زندگي مي کنند... نه در آينده!...

اينکه آنها به گونه اي زندگي مي کنند که گويي هرگز نمي ميرند و به گونه اي مي ميرند که گويي

هرگز نزيستند...

دستهاي خدا دستانم را گرفت... مدتي سکوت کرديم... و من دوباره پرسيدم: به عنوان پدر

 مي خواهي کدام درس هاي زندگي را فرزندانت بياموزند؟

گفت: بياموزند که آنها نمي توانند کسي را وادار کنند که عاشقشان باشد... همه کاري را که مي توانند

 بکنند اين است که اجازه دهند خودشان را دوست داشته  باشند... بياموزند که درست نيست

خودشان را با ديگران مقايسه کنند...

بياموزند که فقط چند ثانيه طول مي کشد تا زخمهاي عميقي در قلب آنها که دوستشان داريم ايجاد

کنيم، اما سالها طول مي کشد تا آن زخمهارا التيام بخشيم... بياموزند که ثروتمند کسي نيست که

بيشترين ها را دارد، بلکه کسي است که به کمترين ها نياز دارد...

بياموزند که دو نفر مي توانند به يک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببينند...

بياموزند که کافي نيست که ديگران را ببخشند، بلکه خود را نيز بايد ببخشند...

 من با خضوع گفتم: از شما به خاطر اين گفتگو سپاسگذارم. آيا چيز ديگري هست که دوست داريد

 به فرزندانتان بگوييد؟

خداوند لبخند زد و گفت:

                         فقط اينکه بدانند من اينجا هستم... هميشه...

 

|+| نوشته شده توسط ... تنها ... در دوشنبه دوم مهر 1386 |